تبليغاتX
اَدئون
"قشنگ بود"

 

همین کافی است

 

تا هدر نرود

 

روزهای با هم بودن...

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت توسط طیبه| |

 

اشک من تبخیر فریادم بود

 

وقتی سکوتی نبود

 

                  برای شکستن...

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت توسط طیبه| |

 

چشم های تو بی نگاه من نمی میرد...

 

کاش جای دستهایم

 

تا ابد روی پلکهای تو می ماند

 

هرگز خیال نمی کردم

 

به جای نگاهت

 

منظره ات باشم...

 

برای آخرین بار پشت پلک تو پناه میگیرم،

 

چراغی روشن نمیکنم

 

و در نور چشم های تو نفس میکشم.

 

چشم های تو ماه داشت

 

خورشید داشت

 

ستاره و باران داشت

 

                     باران چشم های تو صدا داشت.

 

من در چشم های تو عاشق شدم

 

                                    گریستم...خندیدم

 

                                              تا افق پرواز کردم.

 

و تو همیشه ساکت بودی

 

چرا که دنیا در چشم های تو پیدا بود.

 

و من دنیایی را از دست می دهم...


این شعر و اثر ادبی و اینا نیستش...درد دله با یه موجود عزیز که دارم از دستش میدم...

و خیلی چیزای دیگه که همین اتاق اونها رو بهم داده بود...

 

نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت توسط طیبه| |
آرام می گیرم

 

بر گستره ناچیز تن تو

 

همچون اقیانوسی بر پهنه جغرافیا.

 

و موجهای سیاه

 

با سوغات صدفهای سپید

 

پیر می کنند ساحل را...


انگار که یه رویای شیرین بخواد تموم بشه ...باید قبل از بیدار شدن این شعر رو مینوشتم...

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت توسط طیبه| |
نه،

 

دیگر هیچ دعایی نمی کنم

 

دعاهای من میدان هایی بودند

 

                               با یک مسیر

 

که تنها برای یک دور کوتاه

 

دست های مرا بالا نگه داشتند.

 

نه،

 

دیگر تسلیم هیچ دعایی نمی شوم،

 

چرا که هیچ کس برای رسیدن

 

در میدان توقف نمی کند...


و نیلوفر همه من بود

در هستی من ریشه داشت

در رگهایش من بودم که می دویدم

کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

این شعر سهراب رو خیلی دوست دارم.

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت توسط طیبه| |


من زیاد به دنیای کلمات تعلق ندارم.همیشه دوست داشتم تصویر گر کتاب کودک بشم.و گاهی هم اینجوری میشه خوب...

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت توسط طیبه| |
پیش از این تو را در رویا داشتم

 

بی چهره ، بی صورت

 

ولی با همان سجده های شبانه

 

بر پیکره خاکی ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت توسط طیبه| |
از آتش نمی ترسید

 

بارها از تقاطع خط و حلقه های خاموش

 

                                    پریده بود.

 

و حلق

 

جناس غریبی دارد با حلقه

 

وقتی که شعله ای

 

             خاموش می شود


پ.ن : نظرتون رو در مورد اسم شعر هم بگید لطفا. یا علی!

 

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت توسط طیبه| |
از خیابان شلوغ و گرفته بالا می آیم

 

برای اولین بار

 

همه پشت ترافیک لبخند می زنند

 

بالاتر که می آیم

 

کاغذی دستم می دهند

 

با رنگ قرمز:

 

            رای ما ....

 

کمی بالاتر

 

کاغذی دیگر

 

با رنگ سبز:

 

           رای ما ...

 

به خانه می رسم

 

کاغذها چه شد؟ نمیدانم

 

زن همسایه از انتخابات می گوید:

 

       همه به ... رای می دهند

 

مرد نگهبان تاییدش می کند

 

پسر همسایه پیانو می زند

 

سگی آنطرف تر پارس می کند

 

گربه ای از روی دیوار برایش نعره میکشد

 

و من در این سمفونی نا هماهنگ

 

جادو شده صدای شباهنگی هستم

 

که بی خیال هر صدایی

 

آرام میخواند:

 

            حق ... حق ...

 

                     حق ... حق ...

 


 ؟!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت توسط طیبه| |
از این به بعد

 

سرمایه ساز اول را می زند.

 

سیاستمداران

 

در کرنا می دمند

 

کارفرمایان بر طبل می کوبند

 

تا خش خش کنان

 

از درخت پوسیده

 

زواید اجتماعی فروریزد

 

(به کارگران هم

 

آهنگ های فلوت می آموزند.)

 

 

پس کی

 

تماشاگران سوت خواهند زد؟

 

 یاآک کارزونکه


دیشب شعر میخوندم به این شعر برخوردم.جالب بود نه؟ پس تا مطلب بعد!

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت توسط طیبه| |